با ما بمونید تا با شما بمونیم - خود گوياي همه چيز....
با ما بمونید تا با شما بمونیم
درباره وبلاگ
ما یعنی ابوفاضل پورعلی و محمد عسکری دو تا رفیقیم که تصمیم گرفتیم یه کار باحال واسه شهرمون حاجی آباد انجام بدیم. این تابستون وقتمون فقط واسه همینه... راستي ابوفاضل مسئول ادبي و محمد مسئول بخش نرم افزاري اين وبلاگ هست.
اخطار ! استفاده از مطالب اين وبلاگ فقط با ذكر منبع مجاز ميباشد در غير اين صورت هم ما نميتونيم كاري كنيم، برين حالشو ببرين. گور باباي قانون كپي رايت!!!
درجزيره ای زيبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق تا اينكه
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک
می کرد کمک خواست و به او گفت: "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود
ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت: "نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق
زیبای مرا کثیف خواهی کرد." غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت: "آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی
سالخورده گفت: "بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود
را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش
را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب پرسید: "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است...."
|+| نوشته شده توسط
محمد و فاضل در پنجشنبه 20 تیر1387
|